تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دانشگاه آزاد شهر قدس

گروه ادبیات فارسی دانشگاه آزاد شهر قدس

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد


اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را


بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت


خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم


بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت



شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق


مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت



تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم


رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم


از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

دکتر افشین یداللهی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 14:57  توسط اشرف سپهری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 13:52  توسط اشرف سپهری  | 

منابع آزمون دكتري نيمه متمركز سال 1390

زبان و ادبيات فارسي

1- زبان عربي عمومي

2- استعداد تحصيلي

3- نظم

4- نثر

5- فنون ادبي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:1  توسط زهرا خدا بخشی  | 

از قربان تا غدیر


امروز سه شنبه دوم آذر ماه سال جاری، شب شعری با عنوان مسلخ عشق برگزار شد. این شب شعر به مناسبت دو عید قربان و غدیر بود. از قربان که گذشت. اما غدیر رو تبریک میگم. من هم قطعه ای رو آماده کرده بودم که اونجا خوندم. نمیدونم دوست دارید که ببینید که چی گفتم یا نه. آخه شعر من نه ردیف داره نه قافیه، نه وزن داره، نه زاویه، نه وصف مولا میکنه، نه عیدمون رو کافیه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 18:22  توسط محمد غضنفری  | 

پارسی امروزی، چه زبانی است؟

جانداران به جز جنبش و جا به جا شدن، دارای این توانش نیز هستند که احساسات و خواسته‌ های خود را با همنوعان خود در میان بگذارند. برقراری این رابطه و بیان احساسات و خواسته‌ها، به یاری آواها و جنبش برخی از اندام‌ها صورت میگیرد. انسان، نیز از این قاعده برکنار نیست، بلکه دارای بیشترین توانش چند‌جانبه هم است.

انسان‌های نخستین، با ایجاد آواها، به گونه‌های مختلف، و با حرکت دادن برخی از اعضای بدن خود مانند دست، سر، چشم و دیگر اعضای صورت، با همدیگر رابطه و تفاهم برقرار میکردند. در این مرحله از تاریخ انسان، ایجاد رابطه بدون دیدار یکدیگر ممکن نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 3:4  توسط محمد غضنفری  | 

تذکره الاولیا

چون منصور حلاج را بردند تا بر دار کشند یکی از یارانش گریان و مویان پرسید، عشق چیست؟

منصور لبخندی زد و گفت: امروز بین، فردا بین، و باز پسین فردا بین، پس در آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش بر باد دادند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:9  توسط زهرا خدا بخشی  | 

كوچه

بي‌تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانه‌ي جانم، گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد،

 

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من، همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه‌ي ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

 

- «از اين عشق حذر كن!

 

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

 

آب، آيينه‌ي عشق‌گذران است،

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا، كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم: «حذر از عشق!؟  ندانم

 

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

 

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»

 

باز گفتم كه: «تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتم، همه جا  گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

 

مرغ شب، ناله‌ي تلخي زد و بگريخت...

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگرهم

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...

 

بي‌تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

        «فريدون مشيري»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 10:6  توسط اشرف سپهری  | 

بوی جوی مولیان آید همی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماهست و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سروست و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر بگنج اندر زیان آید همی


            رودکی شاعر چیره دست قرن سوم هجری

برای مطالعه زندگی نامه ادامه مطلب را کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 10:53  توسط محمد غضنفری  | 

فايده ادبيات

ادبيات زيباييها و زشتيها را نمايان مي كند و باعث لذت بردن از زيباييها و پرهيز از زشتيها مي شود و آدمي از رهگذر ادبيات مي تواند احساسات، آگاهيها، دانشها و مكنونات ضمير خود را به ديگران برساند و از لغزش در رفتار و كردار مصون بماند و به سوي كمال جويي گام بردارد.

استاد زرين كوب، ادب را اختصاصاً چنين تعريف كرده است: ادب، مجموعه ي آثار مكتوبي است كه بلندترين و زيباترين انديشه ها و خيالها را در عالي ترين و بهترين صورتها به اقتضاي احوال و طبايع ملتها و مناسبات سياسي و اجتماعي و اعتقادي آنها ارائه مي كند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:38  توسط زهرا خدا بخشی  | 



آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی از او به جای ماند

با یاد دل که آینه بود

در خود گریستم

بی آینه چگونه در این قاب زیستم؟؟؟؟



مشیری

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 12:38  توسط زهرا خدا بخشی  | 

مولانا

مقبرهٔ مولانا

جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچید و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. در طول سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آن‌جا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.

همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود

سید برهان‌الدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی بود که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونیه دیدار کند؛ اما وقتی که به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوي. مولانا نیز به دستور او به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهان‌الدین جان باخت.

بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال

طلوع شمس

مولانا در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود شد و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اینکه شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادی‌الاخر ۶۴۲ نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری برجای گذاشت که از عالی‌ترین نتایج اندیشه بشری است. و مولانا حال خود را چنین وصف می‌کند:

زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچهٔ کودکان کویم کردی

 

 

معشوقه بـه سامان شد، تـا بـادچنین بـادا

 

کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد، از شومی­شیطان شد

 

بـاز آن سلیمـان شد، تـا باد چنین بادا

یـاری که دلـم­خستی، در بر رخ مـا بستی

 

غمخواره­ی یاران شد، تا باد چنین بادا

زان طلعت شـاهانه، زان مشعلـه­ی خـانـه

 

هرگوشه چومیدان شد، تا باد چنین­بادا

زان خشم دروغین­اش،زان شیوه­ی شیرینش

 

عالم شکرسـتان شـد، تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد

 

خورشید درخشان شد، تا بادچنین بادا

از دولــت محزونــان و ز هـمت مجنونان

 

آن سلسله، جنبان شد، تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد

 

عیدانه فراوان شــد، تــا باد چنین بادا

ای مطرب صاحبدل، در زیــر مــکن منزل

 

کان زهره به میزان شد، تا بادچنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسۀ قارون شد

 

هم کاسه­ی سلطان شد، تا بادچنین بادا

از اسلم شیطانـی، شــد نفــس تــو ربّانی

 

ابلیس مســلمان شد، تا باد چنین بادا

قهرش­همه­رحمت­شد،زهرش­همه­شربت­ شد

 

ابرش شکر افشان شد، تا باد چنین بادا

خاموش که سر مستم، بر بست کسی دستم

 

اندیشه پریشــان شد، تا باد چنین بادا

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:54  توسط زهرا خدا بخشی  | 

گزیده دیوان ملک الشعرای بهار

با سلام. برای دانلود و مشاهده گزیده دیوان ملک الشعرای بهار اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 14:8  توسط محمد غضنفری  | 

انتشار کتاب ادبیات فارسی (عمومی)

سلام. کتاب ادبیات فارسی عمومی برای دانشجویان دانشگاه توسط نشر بیشه انتشار یافت. این کتاب که بر اساس سبک های گوناگون ادبی فهرست بندی گردیده، توسط خانم ها زهرا خدا بخشی، اشرف سپهری و معصومه کیان تألیف شده است. ویراستاری و طراحی جلد این کتاب به عهده محمد غضنفری بوده است.

امید است ضمن مطالعه این کتاب، ما را از نقطه نظرات خود آگاه سازید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 12:33  توسط محمد غضنفری  | 

قصه ی لاک پشت ها

یک روز خانواده لاک پشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.

از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 20:44  توسط محمد غضنفری  | 

دانلود مجموعه دیوان شمس تبریزی

با سلام.  برای دانلود مجموعه  دیوان شمس تبریزی، لینک دانلود  را  کلیک کنید.  این  مجموعه  به  صورت فایل Word به پیشگاه شما عزیزان ارائه شده است.

لینک دانلود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 15:13  توسط محمد غضنفری  | 

اسراف محبت

اسراف محبت

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها میکند پرهایش سفید

می ماند، ولی قلبش سیاه می شود...

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست، اسراف محبت است.

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:40  توسط زهرا خدا بخشی  | 

خورشيدهاي هميشه

 

ميان خورشيدهاي هميشه

 

زيبايي تو

 

 

لنگري‌ست-

خورشيدي كه

 

 

از سپيده‌دم همه‌ي ستارگان بي‌نيازم مي‌كند.

نگاهت

 

 

شكست ستمگري‌ست-

نگاهي كه عرياني روح مرا

 

 

از مهر

 

جامه‌اي كرد

بدان سان كه كنونم

 

 

شب بي‌روزن هرگز

 

چنان نمايد

 

كه كنايتي طنزآلود بوده است

 

و چشمانت با من گفتند

 

كه فردا

 

 

روز ديگري‌ست-

آنك چشماني كه خمير مايه‌ي مهر است!

 

وينك مهر تو:

 

نبرد افزاري

 

 

تا با تقدير خويش پنجه‌درپنجه كنم -

آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم.

 

به جز عزيمت نابهنگام گريزي نبود

 

چنين انگاشته بودم.

 

آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.

 

ميان آفتاب‌هاي هميشه

 

زيبايي تو

 

 

لنگري‌ست-

نگاهت

 

 

شكست ستمگري‌ست

 و چشمانت با من گفتند

 

كه فردا

 

روز ديگري‌ست.

 

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:14  توسط اشرف سپهری  | 

 

 

آمد و گفت: روح بادم  و   رفت

 

  عطــر او ماند روی یـادم  و    رفت

خود نفهمید  در چه حالی بود       

 گریه می کرد و گفت شادم و رفت

تکه های دلی  که   عاریه  بود

شعر کردم  بــه عشق دادم و رفت

قبله ام را  که  چشم او  کردم

چشمکی زد بــه اعتقــادم و رفت

باز  حوّا  گذاشت   سیبش  را

  روی بــار  گنـــاه آدم    و      رفت

کم نیاورده  بودم   اما    گفت:

  از ســر تو   کمی   زیادم  و   رفت

 
                                                                                      دکتر افشین یداللهی
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:6  توسط اشرف سپهری  | 

سرود آفرينش

 

«در آغاز هيچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدا بود».

و «كلمه» بي‌زباني كه بخواندش و بي «انديشه‌اي» كه بداندش، چگونه مي‌تواند بود؟

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود، و با «نبودن» چگونه مي‌توان «بودن»؟

حرفهايي هست براي «گفتن» و حرفهايي‌هست براي «نگفتن»

حرفهايي كه هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمي‌آورند.

حرفهاي شگفت، زيبا و اهورايي، همين هايند و سرمايه‌ي ماورايي هركس به اندازه‌ي حرفهايي است

كه براي نگفتن دارد، كلماتي كه پاره‌هاي «بودن» آدمي‌اند...

و خدا براي نگفتن، حرفهاي بسياري داشت

و عدم چگونه مي‌توانست «مخاطب» او باشد؟

هر كسي گمشده‌اي دارد و خدا گمشده‌اي داشت

هر كسي دو تا است و خدا يكي بود

هر كسي را نه بدانگونه كه «هست» احساس مي‌كنند، بدانگونه كه «احساسش» مي‌كنند، هست.

هر كسي، كلمه‌اي است و كلمه «مسيح» است...

و خدا، گنجي مجهول بود كه در ويرانه‌ي بي‌انتهاي غيب، مخفي شده بود

و خدا، زنده‌ي جاويد بود، كه در كوير بي‌پايان عدم «تنها نفس مي‌كشيد»

دوست داشت چشمي ببيندش، دوست داشت دلي بشناسدش

و خدا، آفريدگار بود، و دوست داشت بيافريند:

زمين را گسترد و درياها را از اشكهايي كه در تنهايي‌اش ريخته بود، پركرد

و كوه‌هاي اندوهش را كه در يگانگي دردمندش، بردلش توده گشته بود، بر پشت زمين نهاد؛ و جاده‌ها را – كه چشم به راهي‌هاي بي‌سو و بي‌سرانجامش بود- بر سينه‌ي كوه‌ها و درياها كشيد

و از كبريايي بلند و زلالش آسمان را برافراشت و دريچه‌ همواره فرو بسته سينه‌اش را گشود و آه‌هاي آرزومندش را- كه در آن از ازل به بند بسته بود – در فضاي بي‌كرانه‌ جهان رها ساخت

با نيايش‌هاي خلوت آرامش؛ سقف هستي را رنگ زد و آرزوهاي سبزش را در دل دانه‌ها نهاد و رنگ «نوازش»‌هاي مهربانش را به ابرها بخشيد...

و بر پرده‌ي حرير طلوع، سيماي زيبا و خيال‌انگيز اميد را نقش كرد

و در ششمين روز، سفر تكوينش را به پايان برد و با نخستين لبخند هفتمين سحر، «بامداد حركت» را آغاز كرد:

گياهان روييدند و درختان سر بر شانه‌هاي هم برخاستند و مرتع‌هاي سبز پديدار گشت و جنگل‌هاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند

و ماهيان خرد، سينه‌ي درياها را پر كردند...

و خداوند خدا، هر بامدادان از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي‌آمدو دريچه صبح را مي‌گشود

با چشم راست خويش، جهان را مي‌نگريست و همه‌جا را مي‌گشت و...

جهان را مي‌نگريست و قنديل‌ پروين را برمي افروخت و جاده‌ي كهكشان را روشن مي‌ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي‌آويخت، تا در شب ببيند و نمي‌ديد

خشم مي‌گرفت و بي‌تاب مي‌شدو تير‌هاي آتشين بر خيمه سياه شب رها مي‌كرد تا آن بدرد

و نمي‌دريد و مي‌جست و نمي‌يافت...

سحرگاهان خسته و رنگ باخته، سرد و نوميد فرود مي‌آمد و قطره‌ي اشكي درشت از افسوس بر دامن سحر مي‌افشاند و مي‌رفت و هيچ نمي‌گفت

رودها در قلب درياها پنهان مي‌شدند و نسيم پيام عشق به هر سو مي‌پراكندند، و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر مي‌داشتند و جانوران، هر نيمه، با نيمه خويش بر زمين مي‌خراميدند

و ياس‌ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي‌افشاندند و امّا...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ابديت عظيم و بي‌پايان ملكوتش بي‌كس!

و در آفرينش پهناورش، بيگانه؛ مي‌جست و نمي‌يافت

آفريده‌هايش او را نمي‌توانستند ديد، نمي‌توانستند فهميد، مي‌پرستيدندش

 اما نمي‌شناختندش

و خدا چشم به راه «آشنا» بود.

پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه‌هاي گونه‌گونه‌اش غريب مانده است، در جمعيت چهره‌هاي سنگ و سرد، تنها نفس مي‌كشيد

كسي نمي‌خواست، كسي نمي‌ديد، كسي عصيان نمي‌كرد، كسي عشق نمي‌ورزيد كسي نيازمند نبود، كسي درد نداشت ... و ...

و خداوند خدا، براي حرفهايش باز هم مخاطبي نيافت!

هيچ‌كس او را نمي‌شناخت، هيچ‌كس با او «انس» نمي‌توانست بست

«انسان» را آفريد!         

و اين، نخستين بهار خلقت بود

«دكتر علي شريعتي»

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 23:46  توسط اشرف سپهری  |