|
«در آغاز هيچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدا بود». |
|
و «كلمه» بيزباني كه بخواندش و بي «انديشهاي» كه بداندش، چگونه ميتواند بود؟ |
|
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود، و با «نبودن» چگونه ميتوان «بودن»؟ |
|
حرفهايي هست براي «گفتن» و حرفهاييهست براي «نگفتن» |
|
حرفهايي كه هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نميآورند. |
|
حرفهاي شگفت، زيبا و اهورايي، همين هايند و سرمايهي ماورايي هركس به اندازهي حرفهايي است |
|
كه براي نگفتن دارد، كلماتي كه پارههاي «بودن» آدمياند... |
|
و خدا براي نگفتن، حرفهاي بسياري داشت |
|
و عدم چگونه ميتوانست «مخاطب» او باشد؟ |
|
هر كسي گمشدهاي دارد و خدا گمشدهاي داشت |
|
هر كسي دو تا است و خدا يكي بود |
|
هر كسي را نه بدانگونه كه «هست» احساس ميكنند، بدانگونه كه «احساسش» ميكنند، هست. |
|
هر كسي، كلمهاي است و كلمه «مسيح» است... |
|
و خدا، گنجي مجهول بود كه در ويرانهي بيانتهاي غيب، مخفي شده بود |
|
و خدا، زندهي جاويد بود، كه در كوير بيپايان عدم «تنها نفس ميكشيد» |
|
دوست داشت چشمي ببيندش، دوست داشت دلي بشناسدش |
|
و خدا، آفريدگار بود، و دوست داشت بيافريند: |
|
زمين را گسترد و درياها را از اشكهايي كه در تنهايياش ريخته بود، پركرد |
|
و كوههاي اندوهش را كه در يگانگي دردمندش، بردلش توده گشته بود، بر پشت زمين نهاد؛ و جادهها را – كه چشم به راهيهاي بيسو و بيسرانجامش بود- بر سينهي كوهها و درياها كشيد |
|
و از كبريايي بلند و زلالش آسمان را برافراشت و دريچه همواره فرو بسته سينهاش را گشود و آههاي آرزومندش را- كه در آن از ازل به بند بسته بود – در فضاي بيكرانه جهان رها ساخت |
|
با نيايشهاي خلوت آرامش؛ سقف هستي را رنگ زد و آرزوهاي سبزش را در دل دانهها نهاد و رنگ «نوازش»هاي مهربانش را به ابرها بخشيد... |
|
و بر پردهي حرير طلوع، سيماي زيبا و خيالانگيز اميد را نقش كرد |
|
و در ششمين روز، سفر تكوينش را به پايان برد و با نخستين لبخند هفتمين سحر، «بامداد حركت» را آغاز كرد: |
|
گياهان روييدند و درختان سر بر شانههاي هم برخاستند و مرتعهاي سبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند |
|
و ماهيان خرد، سينهي درياها را پر كردند... |
|
و خداوند خدا، هر بامدادان از برج مشرق بر بام آسمان بالا ميآمدو دريچه صبح را ميگشود |
|
با چشم راست خويش، جهان را مينگريست و همهجا را ميگشت و... |
|
جهان را مينگريست و قنديل پروين را برمي افروخت و جادهي كهكشان را روشن ميساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب ميآويخت، تا در شب ببيند و نميديد |
|
خشم ميگرفت و بيتاب ميشدو تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها ميكرد تا آن بدرد |
|
و نميدريد و ميجست و نمييافت... |
|
سحرگاهان خسته و رنگ باخته، سرد و نوميد فرود ميآمد و قطرهي اشكي درشت از افسوس بر دامن سحر ميافشاند و ميرفت و هيچ نميگفت |
|
رودها در قلب درياها پنهان ميشدند و نسيم پيام عشق به هر سو ميپراكندند، و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر ميداشتند و جانوران، هر نيمه، با نيمه خويش بر زمين ميخراميدند |
|
و ياسها عطر خوش دوست داشتن را در فضا ميافشاندند و امّا... |
|
خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ابديت عظيم و بيپايان ملكوتش بيكس! |
|
و در آفرينش پهناورش، بيگانه؛ ميجست و نمييافت |
|
آفريدههايش او را نميتوانستند ديد، نميتوانستند فهميد، ميپرستيدندش
اما نميشناختندش |
|
و خدا چشم به راه «آشنا» بود. |
|
پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمههاي گونهگونهاش غريب مانده است، در جمعيت چهرههاي سنگ و سرد، تنها نفس ميكشيد |
|
كسي نميخواست، كسي نميديد، كسي عصيان نميكرد، كسي عشق نميورزيد كسي نيازمند نبود، كسي درد نداشت ... و ... |
|
و خداوند خدا، براي حرفهايش باز هم مخاطبي نيافت! |
|
هيچكس او را نميشناخت، هيچكس با او «انس» نميتوانست بست |
|
«انسان» را آفريد!
و اين، نخستين بهار خلقت بود |